زبانحال حضرت زینب سلاماللهعلیها در شهادت عون و محمد
با کلافی به شوقِ بیش از پیش آمدم خـیـمـه یـوسـف دلریـش وسعِ کـم داشتم، بـبـیـنـش بیش برگ سبزیست تحـفۀ درویش عذرخواهم اگر کم است حسین دلم از غـربتت شکـست حسین رخـصـتی، ذوالفـقـار در دستم چـادر عــزم بـر کــمـر بـسـتـم این همه داغ بود و... نشکستم دخـتـر مـرتـضی عـلـی هـستم کوه صبرم، خودت که میدانی بـپـذیـر از من این دو قـربـانی هر چه غـم داشـتـی خـریـدارم چـه کـنـم؟ عـاشـقـم گـرفـتـارم به خـدا مـن بـه تـو بـدهـکـارم قـسـمـت مـیدهـم که نـاچــارم امـر کن! جـان فـدای فـرمانت هـمـۀ هـســتـیام بـه قـربـانـت بـه تـنِ پـاکــشـان کـفـن رفـتــه زره جـنـگِ تـن بـه تـن رفـتـه عـطـر گـلهـام تا خُـتَــن رفـته جـگـر شـیـرشـان به من رفـته بـیـن ســردارهـا سـری دارنـد جـَــنَم جـنــگ حـیـدری دارنـد |